مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
75
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و هشتم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، حسن ، ابيات بانجام رسانيده ، هميگريست تا بى خود شد . و عجوز آب بر وى فشانده ، به خود آمد . پس از آن روى به دو كرده ، گفت : اى فرزند ، بسوى شهر خويش بازگرد . كه اگر من ترا به شهر ملكه برم ، هر دو كشته خواهيم شد . كه هيچكس تا اكنون آدميان را بدان مكان نبرده . اى فرزند ، به از آن نيست كه بسوى شهر خويش بازگردى . كه من ترا چندان ذخيره و مال دهم كه از تمامت زنان بىنياز شوى . تو سخن من بپذير و خويشتن بورطهء هلاك مينداز . حسن از سخن او بگريست و گفت : اى خاتون ، چگونه من از اين مكان بازگردم و پس از نزديك شدن بخانهء حبيب ، او را نبينم ؟ اميدوارم كه از ديدار او بهرهمند شوم . پس از آن اين دو بيت برخواند : از هركناره تير دعا كردهام روان * باشد كز آن ميانه يكى كارگر شود اى دل صبور باش و مخور غم كه عاقبت * اين شام صبح گردد و اين شب سحر شود آنگاه عجوز را دل بر وى بسوخت و او را دلدارى داده ، گفت : خوشدل باش و خاطر از اندوه پاك كن . كه يا ترا به مقصود رسانم و يا جان در راه تو بگذارم . خاطر حسن از اين سخن بگشود و با عجوز بحديث گفتن بنشست تا روز بپايان رسيد . دختركان پراكنده گشته ، در خيمها شدند . پس از آن عجوز ، حسن را گرفته ، به شهر درآورد و در مكانى خلوت او را جاى داد كه كسى بر او آگاه نشود و ملكه را برو نياگاهاند . و عجوز ، خود به خدمت او مشغول بود و او همواره ميگريست و بعجوز ميگفت : اى خاتون ، اگر من بزن و فرزندان خود